واژه های از جنس آسمان

...مثل آسمان باش ، تا هم باشی و هم نباشی

احساس می کنم کهنه شده ام...
مثل درختی که...
زودتر از همه...
برگ هایش را پرواز می دهد...
تا سقوط را تجربه کنند...
و خود آسوده بخواب رود...

شاخه هایم خسته اند...
همه شاخه های که...
مثل رویا به سمت آسمان رفته اند...
اما هر چه دست دراز کرده اند...
به جایی نرسیده اند...
و همان طور ماندند...
تا هر بار که پرنده ای می نشیند بر آن...
اسم تو را...
در گوشش زمزمه کنم...
و پیغامم را آویخته در نکش...
برایت بفرستم...

بخوانم..
چه در مسیر خوابم...
چه در مسیر زندگی...
من شاید خیلی خواندنی نباشم...
اما به اندازه تمام عاشقانه ها...
از واژه پُرم...

نوشته شده در سه شنبه 3 مهر 1397 ساعت 23:47 توسط Ali Reza نظرات |

پریشان تر از باد...
بی حس تر از برگ...
زرد تر از مهر...
سراسر سقوط...
بی خبر تر از پاییز...

چه می کاوی از هیچ...
همه چیز در توست...
یک بار هم...
در آینه سرک بکش...
تا کلماتم را ببینی و بخوانی...

تمام حرفم تویی...
که تاریکی را به خوابم می آیی...
بی آن که لبخندی را...
مهمان لبهایمان کنی...
شب را نگران می کنی...
در اولین سطر کوچ...

بیداری...
با کوچ پرستو ها رفت...
خواب ماند و پاییز...
و یک مهر بی مهر...
و یک دل بی دل...
با تمام روز های نیامده...
بر خلاف تو...
به همین راحتی نخواند رفت....

نوشته شده در دوشنبه 2 مهر 1397 ساعت 23:43 توسط Ali Reza نظرات |

روزها رفتند...
فصل ها رفتند...
ساعت ها را آویخته اند بر درختان...
چیزی می آید تا زمان را متوقف کند...
اما رفتن را نمی توان متوقف کرد...
می رود تا سردتر کند آغاز را...

پاییز سمت آدم ها آمده...
تا بریزد برگ و مرگ آرزوها را...
پنجره ها بسته شده اند...
از سرمای دست های شمعدانی ها...
که پای انتظار خشک شدند...

جانی نمانده آسمان را...
از بس کبود شد...
و خون بارید...
پای تک تک درختان ایستاده در خیابان...

باید تمام خیال را...
پخش زمین کرد...
تا شاید رنگ های گرم...
گرم کند آن لبخند سرد تابستان را...
که زمان خداحافظی...
ماسید بر لب آسمان...

نوشته شده در یکشنبه 1 مهر 1397 ساعت 23:38 توسط Ali Reza نظرات |

با دستانی...
پر از خالی...
به خواب شمعدانی ها رفتم...
به عطری از خوشه ی اقاقیا پیچیدم...
نفس شدم...
بالا رفتم...
تا ابرها...
همه چیز تار شد و تاریک...
چیزی نبود...
جز یک رویا...
که پاهایش هنوز روی زمین...
ساکن بود و سرد...
مثل یک خیال...
که جایی نداشت جز...
در تکه ای مشوش از یک آدم...

و آن آدم...
خشکید در گلدانی...
بر لب پنجره انتظار...
و هرز شد و هرز...
به زمین سرایت کرد...
پیچید و به دندان گرفت...
خاک را و رویا را...
دیگر خیالی سبز نمی شود...
بر این زمین...
لعنتی...
سبز شدی و...
خشکاندی تمام آدمیت را...
برو گل بده...
بی خیال شو یک بیابان انتظار را...
که شور و خشک شد...
یک دنیا نگاه...

نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور 1397 ساعت 23:55 توسط Ali Reza نظرات |

من شب می مانم...
یک آسمان تاریک...
با هزاران ستاره چشمک زن...
که سال هاست مرده اند...
و دیگر مهم نیست که...
من هم رویایی دارم...
چون سقوط کرده اند تمام رویاهایم...

تو اما یک ترانه بمان...
یک شعر ناتمام...
که در هیچ وزنی جای ندارد...
گاهی سپید...
گاهی آزاد...
رهای رها...
که کلمات را گذاشت و رفت...
تا موسیقایی تنهایی...
بی آواز بماند...
و تمام راه ها و خیابان ها...
مهمان ناخوانده آن شعر...
آن ترانه...
که آرام را از جانم می برد...

نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور 1397 ساعت 23:49 توسط Ali Reza نظرات |

بال و پرم را...
به بال و پرت گره زده ام...
و از همان زمان پرواز...
شد قصه ای در میان قفس...
که دائم نت های زندگی را...
به هق‌هق می کشد...
و جان را به لب می رساند...
تا سقوط...
پایان تمام رویاهایم باشد...

بال های پرواز...
هیچوقت مسیر پرواز را...
فراموش نمی کنند...
حتی بعد از مرگ...

دلتنگی...
نه مرگ می شناسد...
نه زندگی...
با هر نسیمی...
پر می کشد تا او...
حتی اگر او رفته باشد با او...

نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور 1397 ساعت 23:45 توسط Ali Reza نظرات |

بعد از این کمتر می نویسم...
نوشتن یعنی...
ثبت لحظه های که...
باید هر چند وقت یک بار...
دوره شود...
برای یاد آوری..
برای یادگاری...

باور کن...
نوشتن از تنهایی...
جز چند برابر کردن تنهایی نیست...
یکی برای همین حالا...
و باقی برای هر بار خوانده شدنش..

اگر قرار باشد اینطور...
کلمات را در خودم مچاله کنم...
دیگر از زبان هیچ درختی...
هیچ کلمه ای نخواهد افتاد...
درخت ها بمانند برای آواز پرندگان...
شاید اینطور هوای آدم ها...
کمتر خاکستری شود...

نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور 1397 ساعت 23:48 توسط Ali Reza نظرات |

در مسلخ من...
تنها مانده ام...
مثل کسی که...
هر روز در آینه...
تنهایی را ببیند...
و به خودش پشت کند...
تا شاید هیچ را فراموش کند...

در خودم قدم می زنم...
آن‌جا که همیشه...
به دنبال بهترین لحظه های زندگی می‌گشتم...
اما حالا...
این من خالی است...
خالی از حتی یک قدم...
رو به سوی روزن لبخند ساختگی...
از حادثه ای به نام رویا...
که در من اتفاق می افتاد...

همه این ها...
باید مربوط به پاییز باشد...
فصلی که نیامده...
آمده و در خیابان های شهر قدم زده...
مثل من...
که خاطره به خاطره...
سقوط کردم در خودم...

نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور 1397 ساعت 23:49 توسط Ali Reza نظرات |

باور نمی کنم...
در من، رویایی...
مدفون شده که...
پوست انداخته...
و در جای دیگر نفس می کشد...

من برای پایانی ماتم گرفته ام...
که در جای دیگر...
به آغاز لبخند می زند...
با چشمانی براق...
و فراموش نشدنی...

من برای دست های دلتنگم...
که تا آمدم بگیرمش...
از من دور شد و... 
به نشانه خداحافظی...
مرا مسحور خودش کرد...
و حالا در دستان دیگری...
قاب شده...
برای تمام سال های نیامده...

نوشته شده در شنبه 17 شهریور 1397 ساعت 23:42 توسط Ali Reza نظرات |

به عمق خود می روم...
شاید راهی برای بازگشت باشد...
تمام راه ها را...
زیر و رو می کنم...
اما انگار واقعیت...
مرا در مشت خود گرفته...
حتی نمی گذارد با قبولش...
کنارش بگذارم...
و بروم در پی خودم...

انگار درها را بسته اند...
و به کیفر آشنایی با تو...
مرا در مقابل خودم گذاشته اند...
تا با خودم درگیر شوم...
و در مقابل خودم سکوت کنم...

می دانم...
دیگر نه معجزه می شود...
و نه می توان گذشته را تغیر داد...
باید بود و بود...
در انزوا و نابود...

نوشته شده در جمعه 16 شهریور 1397 ساعت 23:49 توسط Ali Reza نظرات |

رهگذر...
تو را دیدم برای اولین بار...
در یک خیابان غریبه...
و بعد چند بار...
بی طاقتی شد عادتم...
وعده ما شد هر روز و به تکرار...

اما حالا...
شدی یک رویا...
یه رویای گاه به گاه...

نمی دونم چی شد که...
دل دادم به لبخند ماه...
رفتی و من...
مثل درختی خشک...
شب و روز ماندم چشم به راه...

نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور 1397 ساعت 23:46 توسط Ali Reza نظرات |

خاموش شد شب...
مثل آدمی که...
از کنار خاطره ای رد شد...
تاریک شد شب...
تاریک تر از رویایی که...
تاریخش گذشته باشد...

همه ما آدم ها...
مسموم شدیم...
در یکی از همین...
شب و روزهای که...
ساده گذشت...
اما نگذشت...
ماند لای دفتر شب...
یکی از همان صفحه های که...
شماره صفحه اش از یادمان نمی رود...

با شب از تو گفتم...
حالا دیگر بیشتر از قبل...
سکوت کرده...
حالا گاهی با من...
قدم می زند در رویاها...
آرام‌ و ساکت...
مثل قایقی که بر روی دریاچه...
می رود و اسکله را گم کرده...

نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور 1397 ساعت 23:43 توسط Ali Reza نظرات |

من می روم و...
می آیند تمام چراغ های شهر...
از برخورد ما...
فکرها جرقه می زنند...
و از میان تاریکی...
تو می آیی مثل همیشه نگران...
و من همچنان نگاه می مانم در مقابل...
تمام حرف های که سکوت می کنند...

باید شب را...
در بغچه ای بپیچم...
بگذارم پشت همه رویاهایم...
تا با خیال راحت...
فصل‌ ها را فراموش کنم...
و آزادانه بروم به راهی دور...
آنجا که خاطرات...
با یک لیوان چای...
به انتظارم نشته اند...

نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور 1397 ساعت 23:52 توسط Ali Reza نظرات |

یک قدم مانده تا نرسیدن...
اما پاها ایستاده اند...
تا باور نکنند...
هیچ قصه و داستانی را...

چشم هایم را...
خواب برد...
اما تو را نه...
هر بار آمدی به خوابم...
اما تا چشم باز کردم...
رفته بودی...
نه تنها از خوابم...
که از هر چه تو را معنی دهد...

تو فکر کن...
بازی قائم باشک است...
اما من فکر نمی کنم...
من دیده ام با چشمانم...
که تمام جاده ها برای نرسیدن است...
حتی اگر سر  و ته جاده ها را...
یک جور به هم بیارند...

نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور 1397 ساعت 23:47 توسط Ali Reza نظرات |

هر کجا می روم...
هستی...
مثل نفس...
که نمی گذارد به تو فکر نکنم...

بالای ابرها...
بر سطح سنگی زمین...
که بی شک انباشته شده از...
خیال آدم‌ ها...
چیزی جز رویای تو نبود...
مثل تمام نفس های که...
آغشته به تو بود...
و مرا مسحور کرده...

از تو گریزی نیست...
مگر سیب...
باز از قصه خسرو و شیرین بگوید...
و فرهاد وار خاطر مرا...
مثل سیب سبز ترش کند...

نوشته شده در شنبه 10 شهریور 1397 ساعت 23:54 توسط Ali Reza نظرات |

اخرین مطالب
بخوانم
در اولین سطر کوچ
برگ و مرگ آرزوها
تکه ای مشوش
موسیقایی تنهایی
بال پرواز
نوشتن
مسلخ
باور نمی کنم
انزوا

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 134 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...