واژه های از جنس آسمان

...مثل آسمان باش ، تا هم باشی و هم نباشی

پاییز از خودش رنگی ندارد...
هر چه رنگ هست...
رنگ مرگ است...
که پاییز به دست خودش...
بر خود پاشیده است...

وگرنه مثل تمام فصل ها...
یک رنگ بود...
حتی اگر مثل برگ ها...
رنگ مرگش...
برگ به برگ زرد بود...

اما پاییز...
دیوانه تر از هر فصل بود...
در واقع پاییز دیوانه رنگ بود...
و برای داشتن رنگ منحصر به خود...
به یک باره گلوی مرگ را گرفت...

نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت 23:45 توسط Ali Reza نظرات |

تردید داشت...
برای ماند و رفتن...
وقتی آسمان گفت، دوستت دارم...
رفت...
حتی ستاره ها هم نفهمیدند کجا...

مهر بهانه بود...
برای اینکه معنای پاییز را بفهمد...
چند برگ زرد به پایش ریختند...
و به باد گفتند ابرها را...
بیاورد تا شاید بترسد...
اما اینقدر جدی شد که باران گرفت...
و پاییز از مهر گذشت و... 
ادامه دار شد...

دیگر نه او آن بود که بود...
و نه از مهر چیزی مانده بود...
تا قصه پاییز به پایان برسد...
پس ادامه پیدا کرد...
تا هم گذشته باشد...
هم گذشته...

نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 23:28 توسط Ali Reza نظرات |

سقوط...
به رنگ زرد است...
مثل پاییز و مهر...
حتی اگر همیشه...
لبخند بر لب داشته باشد...

تکرار و تکرار...
سقوط هم تکرار است...
تکرار روزهای بودن...
تکرار دیدن خود در آئینه...
تکرار یک رویایی تلخ...
که نمی گذارد یک اتفاق تازه بیفتد...

هر آدم...
یک رویایی ناتمام است...
که هیچ‌وقت پایان یکسانی نداشته...
با اینکه همیشه سعی کرده...
بعد رسیدن به پایان از ابتدا شروع کند...
اما مدام، فقط تکرار شد...

نوشته شده در سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت 22:31 توسط Ali Reza نظرات |

باران...
عاشقی است که...
از آسمان به دیدار پاییز آمد...
اما خودش قسمتی از پاییز شد...
و خیابان را پر از خاطره کرد...

چه کسی گفت...
پاییز تنهاست...
ابر...
باران...
برگ های زرد...
خیابان های یک طرفه...
چتر های بسته...
روزهای سرد، سرد...
همه با هم پاییز هستند...

حتی قرار من...
که این روز ها...
بی قرار تر از باران است...
اگر به اندازه کل پاییز نباشد...
جزو جدایی‌ناپذیر پاییز است...
که اینطور همه مرا پریشان کرده...

نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1396 ساعت 22:01 توسط Ali Reza نظرات |

پاییز برای همه...
یک جای خالی دارد...
یک جاده...
یک سقوط...
یک مسافر...

هر برگ زیر پا...
نفس های را نفس کشیده...
که از شدت سوز دلشان...
این گونه زرد و سرد شد...
و ناگهان سقوط کرد...

پاییز تکرار می شود...
تا به ما یادآوری کند که...
اگر دستان کسی را نگیریم...
سرد خواهیم شد و زرد...

و خاطره...
آخرین نفس خواهد بود...
که  در مسیر سقوط...
به اجبار خواهیم چشید...

نوشته شده در یکشنبه 23 مهر 1396 ساعت 23:49 توسط Ali Reza نظرات |

صدایی در ذهنم مانده...
پیچیده بر ساقه خیال...
و از بلندای اولین فکر...
مثل بارانی گوش نواز...
مدام در من سقوط می کند...

گاهی مرا صدا می کنند...
گاهی می خندند...
گاهی از کسی می گویند که...
روزی واقعیت داشت...
گاهی در ازدحام صداها...
و از دور دست تکان می دهند...

صداها...
بر خلاف ما آدم ها...
هرگز نمی میرند...
فقط جایی...
مدام تکرار می شوند...

نوشته شده در شنبه 22 مهر 1396 ساعت 22:23 توسط Ali Reza نظرات |

گاهی فکر می کنم که...
فکر ها اگر حجم داشتند...
کجا باید جا می گرفتند...
اصلا این هم فضا موجود بود...
برای افکار ما آدم ها...

همین حالا هم...
هر یک از ما...
در یک دنیا از فکر و خیال...
فرو رفته ایم...
و در دنیایی خود غرق شده ایم...

یکی فکر می کند...
همه دنیا سر او خراب شده...
و دیگری فکر می کند...
که دنیا هنوز بر مدار او می چرخد...
و باز دیگری بی خیال همه این ها...

اما واقعا دنیا...
همان فکر و  نگاه ماست...
شاید اینطور باشد...
اما ما این حجم از افکار را...
کجا جا داده ایم...

نوشته شده در جمعه 21 مهر 1396 ساعت 22:52 توسط Ali Reza نظرات |

خودم را غرق کرده ام...
دیگر به هیچ هوایی...
نفس نمی کشم...
جز سراب ها...

هر بار که...
یادم می آید نفسی تازه کنم...
یادم را در یکی از همین سراب ها...
خفه می کنم...

من هم گاهی...
دوست دارم پرنده باشم...
اما پرنده بودن، هوا می خواهد...
آسمان می خواهد...
و یک جفت بال برای پرواز می خواهد...

نمیشه هم پرنده بود...
هم هوا و آسمان...
گاهی باید فقط آدم بود...
تا همه این ها را فهمید...

نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت 22:49 توسط Ali Reza نظرات |

از این همه فصل...
فقط پاییز...
با برگ ها و بارانش...
شده اند سهم مترسک...

گاهی فکر می کنم...
اینطور که مترسک...
خیره مانده به آن سمت...
حتما روزی جان داشته...
و به آینده فکر می کرد...

اما حالا، از آن همه جان...
چیزی نمانده برایش...
جز دست و پاهای بی رمق...
و ذهنی که...
پر شده از فکرهای پوشالی...

نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 23:06 توسط Ali Reza نظرات |

در آن حجم از خودم مانده ام که...
مسیر خودش را دارد...
و هیچ‌وقت هیچ کجا...
با من هم جهت نمی شود...

من اگر شاد باشم...
و یا اگر به دیدار پنجره بروم...
تا به هوای پاییز و منظره ی موقتی اش...
لبخندی را تقدیم کنم...
آن حجم همیشه در خود من...
جز غم کسی را نخواهد دید...
و جز او با کسی حرف نمی زند...

گاهی فکر می کنم...
شاید من هم مثل او...
با خودم غریبه شده ام...
که این طور با خودم درگیرم...
و هنوز هم بعد این مدت...
نمی توانم با خودم کنار بیایم 

نوشته شده در سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت 23:11 توسط Ali Reza نظرات |

بارها...
از تو نوشتم...
از عشق...
از ماه ها و فصل ها...
از آسمان و زمین...
از ماه و خورشید و ابرها...
از درختان و برگ ها...
از پنجره و جاده ها...

اما هیچ اتفاقی نیفتاد...
چون شاید از اول هم...
قرار نبود اتفاقی باب میل من بیفتد...

ما آدم ها...
همیشه بزرگترین اشتباه مان همین بوده...
که منتظر ماندیم و منتظر...
تا آن اتفاقی که هرگز قرار نیست بیفتد، بیفتد...

بلاخره روزی می رسد...
که باور کنیم...
چرخ روزگار باب میل ما نمی چرخد...
زندگی از مسیر خودش می رود...
و وقتی هم رفت، دیگر رفته...
برگشتی در کار نخواهد بود...
و ما باید این بدانیم که...
یک بار فرصت تصمیم گیری خواهیم داشت...
نه حتی دو بار...

نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396 ساعت 22:24 توسط Ali Reza نظرات |

قصه انار...
قصه صد دانه است...
که از بس خون به دل شده...
ترک برداشته...

پاییز هم بی تقصیر نیست...
در تمام این خون به دل ها شدن... 
همیشه پای پاییز در میان بوده...

مثل همین انار ها...
که در بهار گُر می گیرند...
و در تابستان سبز می شوند...
اما به پاییز که می رسند...
ناگهان ترک بر می دارند...

نمیدانم پاییز...
چه حکایتی دارد...
که همه را خون به دل کرده...
فقط می دانم که در پاییز...
قصه به غصه می رسد...

نوشته شده در یکشنبه 16 مهر 1396 ساعت 20:26 توسط Ali Reza نظرات |

ما از سهراب...
فقط تقلید را یاد گرفته ایم...
بی آنکه بدانیم سهراب...
تنها از دیده هایش می گفت...

بی آنکه بخواهد برای نوشتن زور بزند...
یا با حرف ها و کلمات بازی کند...
به زبان ساده...
سهراب اگر گفت" مادر ریحان می چیند"...
خواب ندیده بود...
یا در رویاهایش غرق نبود...
با چشمانش مادر را می دید...
که در باغچه خانه ریحان می چیند...

یا اگر سهراب گفت...
"قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب"
سهراب می دانست که دنیایی ما آدم ها...
دریایی است که همه را غرق خود کرده...
می دانست که پشت این دنیایی ساختگی ما...
شهری است که پنجره هایش رو به تجلی باز است...

بلی...
سهراب با چشمهایش می دید...
بی آنکه برای زندگی کردن...
هر روز با سر انگشتان حساب و کتاب کند...
که اگر قطره قطره شعر بفروشد...
می تواند خورشید...
و شهر پشت دریاها را بخرد... 

نوشته شده در شنبه 15 مهر 1396 ساعت 22:51 توسط Ali Reza نظرات |

یک نفس تو هم بتاب...
مثل مهتاب...
مثل این شب های پاییز...
که بعد چند روز قهر و اخم...
امشب به نشانه آشتی...
لبخند بر لب به دل آسمان آمده...

حتی پاییز هم می داند که... 
نمیشه برای همیشه...
بد شد و اخم کرد...
پس گاهی لبخند می زند...
مثل گلی که در باغچه شکفته...
یا مثل ماه...
که با لبخند از پشت ابرها بیرون آمده...

چند روزی گذشت...
مثل چند سال...
مثل موهای که...
در آئینه امروز...
از آن آشنایی دیروز...
یک غریبه ساختند...

نوشته شده در جمعه 14 مهر 1396 ساعت 21:32 توسط Ali Reza نظرات |

سرد یا گرم...
پاییز تازه آمده...
و حالا حالا ها ادامه داره...
مثل زندگی...
چه من و تو باشیم چه نه...

مثل باران...
مثل برگ های زرد و قرمز...
مثل ابرهای اخم کرده...
مثل باد...
مثل غروب های پاییز...
مثل تو...

باید دید این ها...
از پاییز چه خاطره ای می سازند...
هر چند می دانم...
اما دوست دارم منتظر باشم...
تا شاید اتفاق غیر منتظره ای افتاد...

زندگی یعنی همین...
که تو ببینی کجا می روی...
اما هنوز امیدوار باشی...
به اتفاق های غیر منتظره...

نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر 1396 ساعت 20:33 توسط Ali Reza نظرات |

اخرین مطالب
رنگ مرگ
گذشته
تکرار
باران
سقوط
صداها
فکر
آدم بودن
مترسک
غریبه

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 112 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...