واژه های از جنس آسمان

...مثل آسمان باش ، تا هم باشی و هم نباشی

ندیدن را تمرین می کنم...
چون هر چه دیدم...
یا سراب بود...
یا خطای دید...

چشم ها...
برای دیدن آینده نیستند...
چشم ها خیلی که همت کنند...
بتوانند چند قدمی جلوی پا را ببینند...

کور که باشی...
دیگر کسی کاری به کارت ندارد...
می آیند و می روند...
تازه آن ها تو را می بینند...
و دیگر به زمینت نمی زنند...

باید عادت کرد به ندیدن...
تا به جای اینکه...
تو را در بین آدم ها گم کنند...
دستت را بگیرند و از خیابان رد کنند...

نوشته شده در شنبه 25 آذر 1396 ساعت 23:38 توسط Ali Reza نظرات |

صدایت پیچیده در من...
لبخندت نشسته بر لب هایم...
چشم هایت خیره مانده در نگاهم...
مثل یک قاب عکس قدیمی...

پیچیدی در من و احساسم...
مثل پیچک همیشه سبز...
به دور درختی که...
دچار تردید پاییز است...

همین روزها...
پاییز تکلیفش را...
با درخت و برگ ها مشخص می کند...
و همچنین با من و تو...

اما برگ احساس پیچک...
سبز است هنوز...
و این یعنی که بهار نزدیک است...
شاید چند قدم پشت سر زمستان...

نوشته شده در جمعه 24 آذر 1396 ساعت 23:46 توسط Ali Reza نظرات |

شب بی تو...
در چشمان من...
کوتاه نمی آید....

پاییز...
و بلندی شب ها...
فقط یه بهانه است...

هر آدمی...
خوب می داند که...
با این لالایی ها کسی خوابش نمی گیرد...

نوشته شده در جمعه 24 آذر 1396 ساعت 01:45 توسط Ali Reza نظرات |

هر آدمی...
در ذهن خود آلبوم عکسی دارد...
مثل آلبوم عکس های قدیمی...
که پر از خاطره است...

کافیه یه تصویر...
از یه خاطره بیاد توی ذهن...
آنوقت امکان ندارد که...
یک آلبوم از خاطرات...
توی ذهن مرور نشود...

هر تصویر از این آلبوم...
به تنهایی یک سفرِ...
یک سفر به روزهای که...
هیچوقت تکرار نشد...
و نه شاید که حتما...
دیگر تکرار نخواهد شد...

اما چیزی هست در این میان...
که همراه با همین آلبوم عکس ورق خورد...
بی آنکه کسی متوجه گذشتنش شده باشد...
و آن جوانی است...

انگار کسی...
در بین مرور خاطرات دیروز...
متوجه ورق خوردن آلبوم عمر نیست...

نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت 23:44 توسط Ali Reza نظرات |

از وقتی که ما آدم ها یاد گرفتیم...
چطور سنگ را روی سنگ بند کنیم...
دیگه از چیزی نترسیدیم...
حتی از دل در حال سنگ شدن خودمان...

مگر نه اینکه حالا...
خورشید هم پشت همین...
ساختمان های سنگی ما غروب می کرد...
پس دیگر چه باکی بود از تاریکی...
آن هم در این دنیایی سرد و سنگی...

آدم ها زمانی از هم سرد شدند...
و دیگر حرف هم را نفهمیدند که...
همه چیز را در تنهایی خود پیدا کردند...

همانجا که آدم ها به دو ضمیر....
من و او ختم شدند...
و دیگر هیچوقت... 
واسطه ای به اسم تو...
نه در دل و نه در حرف هایمان...
پا درمیانی نکرد... 

نوشته شده در سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت 23:52 توسط Ali Reza نظرات |

کاش می شد دست در گریبان شب کرد...
و از دل تاریکی...
تکه ای روشن از او را...
بیرون کشید و...
شب را تا انتها شکافت...

می توان در دل همین شب ها...
به تکه ای روشن رسید...
به راهی که سر از آینده در آورد...
و به فردا های که...
فقط در خیال آشیانه کرده اند...
و یا حتی به عشق...
یا به شمعی که خبر از لبخند دارد...

اما همه چیز...
به خود آدم و دلش بستگی دارد...
که چه وقت دست از لجبازی بکشند...
و اینکه تمام دیروز را...
در همان دیروز خرج کنند...
و برای فردا...
همین امروز دست به کار شوند...

آدم ها...
مثل دفتر خاطراتی هستندکه...
با هر نسیم کوتاهی...
ورق می خورند...
و مدام سیاه مشق های گذشته را...
دوره می کنند...
بی آنکه بدانند صفحه های سفیدی هم هستند...
که می توان در آن...
از امروز های زیباتری نوشت...

نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت 23:10 توسط Ali Reza نظرات |

و ما آدم های هستیم که...
همدیگر را دور از هم...
و در تنهایی خود دوره می کنیم...
فصل به فصل...
از ابتدا به انتها و برعکس...

ما آدم ها همدیگر را دوره می کنیم...
تا برسیم به روز های خوب...
اما مدام می رسیم به جایی که...
 از آنجا به بعد را...
هیچ وقت ادامه ندادیم...

ماجرا به همین سادگی هم نیست...
ما آدم ها هر وقت می خوریم به بن بست...
در ذهن خود راه را ادامه می دهیم...
و آنقدر راه و بی راه می رویم...
تا برای خودمان قصه ای ببافیم...

بله ما آدم ها...
آدم های قصه هستیم...
اگر اینطور نبود در واقع قصه ای هم نبود...
تا ما را فارغ از سن و سال...
و دور از واقعیت ها خواب کند....

نوشته شده در یکشنبه 19 آذر 1396 ساعت 23:39 توسط Ali Reza نظرات |

چیزی از پاییز نمانده...
همانطور که برگی بر درخت...
هوا هوای در خود فرو رفتنه...
صدای آه را راحت می توان دید...
و حرف های دل را خواند...

پاییز آدم ها را افسرده می کند...
چون حرف دل آدم ها را...
برای همه آشکار می کند...
و آدم‌ ها به ناچار...
حرف هایشان را می خورند...

مثل درختی که از داخل کرم بزند...
با کوچکترین باد می شکند...
آدم‌ ها هم اگر نتوانند حرف بزنند...
حتی در خلوت خود...
کم کم از درون خورده می شوند...

چیزی از پاییز نمانده...
همینطور چیزی از آدم ها...
همین روز هاست که...
بغض آدم ها بشکند...
و حرف هایشان برای هم آشکار شود...

نوشته شده در شنبه 18 آذر 1396 ساعت 23:12 توسط Ali Reza نظرات |

تمام لحظات شیرین...
در ابرها لانه کرده اند...
کافی است یک روز شروع کنند به باریدن...
تمام آدم ها می ریزند به خیابان...
تا شاید با قدم زدن زیر باران...
یک لحظه شیرین نصیبشان شود...

و چه سخت است انتظار...
در روز های صاف و آفتابی...
برای رسیدن ابرها...
و آنگاه گوش سپردن به آواز داروگ...
تا که چه وقت...
خبر از آمدن باران می دهد...

کافی است باران بزند...
تا که آدم ها در خیابان ها...
و یا که از پشت پنجره...
شروع  کنند به رفت و روب خاطرات...
فقط باران است که...
 می تواند از دل آدم ها...
هرچه هست را بشوید...

نوشته شده در جمعه 17 آذر 1396 ساعت 23:30 توسط Ali Reza نظرات |

بدون تو...
شب بارانی است...
خیال لب پنجره نشسته...
و به چک چک باران گوش سپرده...
باد پیچیده در لا به لای درختان...
و مدام از پنجره به داخل اتاق سرک می کشد...

می دانی چه میخواهم بگویم...
بی تو همه چیز خودنمایی می کند...
شب، باد، باران...
اما هیچ کدام هیچ وقت...
به اندازه نبودن تو...
خودنمایی نمی کنند...

بدون تو حتی...
هیچ یک از آدم ها هم...
خودنمایی نمی کنند...
شاید بگویی که آدم تنها...
چشم از هر چه جز خیال بسته...
اما من میگم نه...
آدم ها جلب توجه نمی کنند چون...
از واگیر دار بودن تنهایی می ترسند...

آدم تنها را اما...
نمیشه از چیزی ترساند...
چون کسی که فقط یک بار... 
طعم تنهایی را چشیده باشد...
دیگر هیچ وقت تنهایی اش را...
با چیزی های موقتی پر نخواهد کرد...

نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت 23:52 توسط Ali Reza نظرات |

در امتداد همین شب ها...
همین شب های غیر قابل پیش بینی...
که بی شک به حادثه ای آبستن است...
شبی خواهد آمد فراتر از رویا...
شبی به رنگ ماه...
که رویاها را غرق در مهتاب می کند...
و چشم ها را مست خیال...

من همچنان به شب ها دلخوشم...
چون که شب ها برخلاف روزها...
حس تازه ای با خود دارند...
بی آنکه قابل تشخیص باشند...
و در ناخوداگاه خود برای آدم ها...
همیشه بهترین ها را به ارمغان می آورند...

شب را باید دوست داشت...
تا که چهره مهربانش را دید...
و در آرامشش شریک شد...
شب دلی دارد مهربان تر از دوست...
به وقت تنهایی...

شب همان کنج امن و آرام است...
بی آنکه دیواری داشته باشد...
شب را باید دوست داشت...
چون که شب...
عاشق تر از ما آدم هاست...

نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت 23:25 توسط Ali Reza نظرات |

وقتی کلمات دهان باز کنند...
در ازدحام شهر...
نه حرفی می ماند...
و نه دلیلی برای ماندن...

سکوت همیشه در تک تک آدم ها...
جور تمام حرف ها را کشیده...
حتی اگر شهر...
شلوغ تر از همهمه رفت و آمد ها باشد...

می توان سکوت را...
حتی در شلوغی ها دید...
آنجا که آدمی بی تفاوت به مردم شهر... 
تنها با خود قدم می زند...

آدم ها هیچوقت...
کلمات را با خود به پیاده روی نمی برند...
چون کلمات هرگز نمی توانند...
در برابر درد آدم ها سکوت کنند...

نوشته شده در سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت 23:33 توسط Ali Reza نظرات |

گاهی که با آئینه تنها می شوم...
از تو می گویم...
اغلب چیزی نمی گوید...
اما گاهی در جواب حرف هایم...
با سکوت سرزنشم می کند...
که دیگر ساکت باش...

گاهی به من اشاره می کند... 
و با زبان بی زبانی... 
می گوید که این تو...
همان دیروزی است که می‌گویی... 
فردایت هم همین حوالی است...
فقط کافی است دقیق تر به خودت نگاه کنی...

اما هر بار...
من یک جواب بیشتر ندارم...
و آن این که... 
هیچ کسی برای دیدن خودش...
به پای آئینه نمی آید...

آدم ها جلوی آئینه می ایستند...
چون در چشم هایشان...
دنبال کسی می گردند...
همان کسی که...
روزی تصویرش منعکس بود...

نوشته شده در دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت 23:12 توسط Ali Reza نظرات |

نزدیک به زمین...
دور از آسمان...
چنان مست خیالم که...
حتی نظم طبیعت را نادیده می گیرم...

گاهی چشم ها را...
از پنجره پر می دهم تا ماه...
و گاهی ماه را...
می آورم به مهمانی کلمات...

اینجا جای تو خالیست...
میان حرف های ماه...
میان دست های من...
میان نگاه های  پر از ابهام این کلمات...

هیچ چیز این دنیا سر جایش نیست...
همه می چرخند و می چرخند... 
ماه، زمین و حتی آدم ها...
گاهی به دور خود و گاهی به دور یکدیگر...

فقط تویی که...
آن گوشه خیال کز کرده ای... 
نه از خود بیرون می آیی...
و نه از خیال من...

نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 23:06 توسط Ali Reza نظرات |

مثل قطاری که می گذرد...
همه ما می‌گذریم...
انگار دیروز بود که...
آن درس قدیمی دهقان فداکار را... 
با هیجان تمام می خواندیم...
و بدون استثنا همه ما...
دوست داشتیم جای دهقان فداکار باشیم...

زندگی می‌گذرد...
مثل همان قطار...
از ایستگاهی به ایستگاه دیگر...
و چه آدم های که...
در این مسیر با ما...
هم قطار بودند و خواهند شد...

هیچ قطاری تا ابدیت نخواهد رفت...
و  بلاخره جایی خواهد ایستاد...
پس چه خوب است...
وقتی قطار ایستاد و مسافران پیاده شدند...
با یک نفر مثل ازبرعلی حاجوی روبرو شوند...
یک فرشته نجات...

همیشه قرار نیست با هم...
هم قطار باشیم...
گاهی سر راه زندگی ما...
آدم های قرار می گیرند که...
بی آنکه با ما هم سفر باشند...
درس بزرگی به ما می دهند... 
و برای همیشه...
مسافر ذهن ما خواهند بود...

نوشته شده در شنبه 11 آذر 1396 ساعت 23:22 توسط Ali Reza نظرات |

اخرین مطالب
ندیدن
پیچک
بهانه
آلبوم عمر
واسطه
دفتر خاطرات
قصه آدم ها
پاییز و آدم ها
داروگ
بدون تو

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 116 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...