واژه های از جنس آسمان

...مثل آسمان باش ، تا هم باشی و هم نباشی

گاهی دلم تنگ می شود...
مثل اتاق کوچکم...
که زندگی پیچیده در آن...
و عشق را...
من روی دیوارش آویختم...
و نفس هایم را...
بر طاقچه پنجره اش گرم کردم...
و تو را هر بار...
از قفس های کتابش می خوانم...

گاهی دلم تنگ می شود...
مثل دلتنگی های اتاقم...
که کم نیست...
و کوچکترین بهانه اش...
تویی که نیستی...
تویی که ندارمت...

دلم گاهی تنگ می شود...
مثل شمعدانی اتاقم...
که هر بار گل می دهد...
می فهمم دلتنگی اش را...
مثل پیچک پیچیده بر دیوار و سقف...
مثل تمام کتاب های عاشقانه ام...
که هنوز همان طور...
ناتمام مانده اند...

نوشته شده در سه شنبه 27 آذر 1397 ساعت 23:44 توسط Ali Reza نظرات |

چه داستانی می شود...
داستان چشم هایت...
حیف که نیستی...
تا هر شب...
صفحه به صفحه برایت بخوانم...
از تاثیریش بر دلم...
از تمام اتفاقاتی که برایم رقم زده...

چه داستانی می شد...
اگر هر بار که...
در چشمانت نگاه می کردم...
خودم را به یاد می آوردم...
و برایت تعریف می کردم از...
عمق یک دوست داشتن...
و از نگاه های که...
در خود و بیقراری هایش خیره ماند...

حیف که نیستی...
تا تمام داستانت را...
برایت بخوانم...
داستانی را که...
از چشمانت خواندم...
از همان چشمان تو...
ای شهرزاد قصه گو...

نوشته شده در دوشنبه 26 آذر 1397 ساعت 23:41 توسط Ali Reza نظرات |

خودم را...
می سپارم به کلمات...
به واژه ها...
و به جستجوی تو می آییم...
در حرف های که...
هیچوقت به هم نگفتیم...

من هنوز...
یک دل سیر در چشمهایت...
غرق نشدم...
اما تا دلت بخواهد...
در این کلمات...
غوطه‌ور مانده ام...
ساعت ها و روزها...
اما کلمات ساحل ندارند...
و من برای رسیدن...
همچنان شناور ماندم...
در یک خداحافظی ساده...

شاید بگذرند واژه ها...
از تو...
اما من نمی گذرم...
مدام به دیدارت خواهم آمد...
و با کلمات...
تو را باز خواهم بافت...
برای خیالم...

نوشته شده در یکشنبه 25 آذر 1397 ساعت 23:46 توسط Ali Reza نظرات |

پاییز اگر بگذرد...
دیگر چه کسی از پنجره خواهد گفت...
از باد و سقوط برگ ها...
از کوچ و از پرنده ها...
از باران و بوی نم خاک...
از قدم زدن های تک و تنها...

پاییز اگر بگذرد...
همه جا سپید خواهد شد...
مثل یک برگ کاغذ تازه...
انگار نه انگار که...
چیزی بوده...
همه چیز پاک خواهد شد...
تا باز همه چیز از اول نوشته شود...

پاییز اگر بگذرد...
تو نخواهی گذشت...
تو پاک نخواهی شد...
تو یک بار برای همیشه نوشته شده ای...
تو همچنان خواهی بارید...
برای همه فصل ها...
برای همه سال ها...
و...
برای هر خیال و خاطره ای...
تو همچنان خواهی بارید...

نوشته شده در شنبه 24 آذر 1397 ساعت 23:35 توسط Ali Reza نظرات |

برگی نمانده دیگر...
تمام درخت ها به باد سپرده اند...
تک تک رویاها را...
باد هم آنقدر دست دست کرد...
که پاییز به انتها رسید..
و حالا تنها چیزی که مانده...
یک مشت رویاست...
زیر قدم ها...
که فقط صدای خش خش می دهند...

آره...
این ها همان رویاهای هستند که...
روزی صدایشان...
آدم و عالم را کر کرده بود...
و حالا خرد می شوند...
آن هم زیر پا...

چه تصویر آشنایی است...
انگار سال هاست تکرار می شود...
بی آن که کسی یادش بماند...
بله ته ته هر یک از ما...
همین رویاهاست...
همین برگ ها...
همین خش خش ها...
چه با عشق...
چه بی عشق...

نوشته شده در جمعه 23 آذر 1397 ساعت 23:46 توسط Ali Reza نظرات |

گاهی با خود می اندیشم...
شاید من پاییزم...
برگ ریزان خاطره ها...
که این‌طور...
جدا می شوم و دور می شوم...
از تو، خودم و زندگی...

به آئینه می گویم این ها را...
می گوید نه...
تو همان زمستانی...
که سپید بودی...
خاطره نوشته اند بر تو...
مو به مو...
و حالا فقط...
در بازی روزگار می گویند...
خاطره ها پر...

و تو باز زمستان می شوی...
مثل روز اول...
به دور از هیاهوی آدم ها...
آن وقت که صدای پرنده ها...
لبخندی می شود برای پرواز...
از میان خاکستری خاطره ها...

نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت 23:52 توسط Ali Reza نظرات |

حالا که نیستی...
پرنده ای آمده...
حوالی تنهایی من...
زیر گوشم عاشقانه می خواند...
می ترسم نگاهش کنم...
می دانی که چه می گویم...
پرنده است دیگر...
پر می زند می رود...

نه دل آن را دارم...
که قفسی بسازم...
برای کسی که بال پرواز دارد...
و نه طاقت آن را دارم...
که بی خیال شوم...
آواز پرنده ای را که عاشقانه می خواند...

پس گوش می سپارم...
به هر آواز خوشی...
که مرا یاد صدای تو می اندازد...
و چشم می پوشانم از هر پرنده ای...
که...
اصلا زیبا نیست...
پارادوکس پرواز و قفس...

نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر 1397 ساعت 23:37 توسط Ali Reza نظرات |

ایستاده ام...
در پاییز...
در شبی مِه گرفته...
در خاطره ای تاریک...
مثل درخت بیدی که...
به خواب رفته...
و دیگر بهار هم نخواهد برخواست...
و تنها تصویری که ازش مانده...
همان شب است و مِه...
و تاریکی بلند پاییز...

ایستاده ام...
منتظر...
تا پرنده ای بیاد...
از جنس خیال تو...
آشیانه ای بسازد...
در امتداد پاییز...

ایستاده ام...
خشک و بی شاخ و برگ...
تا خبر دار شوم...
از مسیر قدم هایت...
در چشمان باد...
وقتی فریاد زنان...
از حجمه هیاهوی خیالم می گذرد...
شنیده ام...
این گونه هر بار...
از میان رویاهایم می‌گذری...

نوشته شده در سه شنبه 20 آذر 1397 ساعت 23:48 توسط Ali Reza نظرات |

می نوازد باد...
نوای پاییز را...
و برگ ها بی اختیار...
از درخت جدا می شوند...
و تا زمین می رقصند...
رقصی که پایان پرواز است...
و آغاز خاطرات...

چه کسی می داند...
باد...
سوز نوایش را از کجا آورده...
و برگ ها...
چه حرف های گفته و نگفته ای را شنیده اند...
از باز دم ما آدم ها...
و هر برگ...
طعم چند...
دوستت دارم...
را چشیده است...

همان دوستت دارم را...
که در گلو ماند...
بازدم شد...
و در هوا سرگردان ماند...
و در نهایت رقص شد...
در تن برگ و باد...

نوشته شده در دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت 23:50 توسط Ali Reza نظرات |

در دنیای آدم های دو نفره...
دستم...
آلوده‌ به تنهایی است...
چشم ها مرا...
نفی می کنند از تعقیب...
چون من...
گرفتار خوره تنهایی شده ام...
و چشم ها می ترسند از سرایت...

مرا اما...
هیچ کدام از این ها...
از پای در نخواهد آورد...
مگر چشم های تو...
که در من نفوذ کرده...
و هر لحظه...
بیشتر مبتلا به تو می کند...

کسی نمی داند...
که من هم روزگاری...
دستانم پاک بود...
پاک به داشتن تو...
و زندگی در من جوش می کرد...
مثل چشمه ای پاک و زلال...

نوشته شده در یکشنبه 18 آذر 1397 ساعت 23:38 توسط Ali Reza نظرات |

آدم ها هم مثل فصل ها...
می آیند و می روند... 
تأثیرات هر دو در ما می ماند...
شاید هماهنگی این دو...
ما را پیر می کند...
شاید اگر این طور نبود...
ما به این زودی ها...
و از همان ابتدای جوانی...
شروع به پیر شدن نمی کردیم...

کاش پای هم می ماندیم...
این طور حداقل...
فرصت بیشتری...
برای زندگی کردن داشتیم...
نه به خیال اینکه...
یکی هست برای همیشه....
دوستمان داشته باشد...
برویم و...
حالا بماند که بر می گردیم یا نه...

اما...
همیشه باید بدانیم که...
به اندازه همین چند نقطه مکث...
زندگی را از دست داده ایم...

نوشته شده در شنبه 17 آذر 1397 ساعت 23:45 توسط Ali Reza نظرات |

شهر آشوب است دل...
آنجا که تو نشستی...
غوغایی بپاست...
از جنس دلتنگی...
تو را از نظر می گذرانم...
تمام من بی طاقت می شود...
برسان خود را...
که فصل ها در من اثر کرده اند...

و بعد از این...
اگر دیر کنی...
مرا نخواهی شناخت...
که من رنگ سال های رفته شده ام...
سال های بی تو...
سیاه، سفید،خاکستری...
با حجمی در حال‌ گسترش...

چه بد است...
رنگ عوض کردن...
وقتی در چشمان انتظار...
تو هنوز همانی...
همان که رفته...
همان که ماند و نرفت...

نوشته شده در جمعه 16 آذر 1397 ساعت 23:45 توسط Ali Reza نظرات |

سکوت را...
سهم شب کردند...
تا درد آدم ها...
وجدان ها را بیدار نکند...

و درد را...
سهم آدم ها کردند...
تا در خود فریاد بزنند...
و در کلمات...
تا صدای شان سکوت باشد...
که در حرف ها متورم شده...

و آدم ها...
حرمت شب را همیشه نگه داشتند...
و حرمت کلمات را...
تا با بهترین حرف ها...
در احساس ها قدم بزنند...

اما افسوس...
که وجدان ها خوابند...
و کلمات روز ها و سال ها...
به انتظار تا شاید...
احساسی به نوازش شان بیاید...

نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت 23:39 توسط Ali Reza نظرات |

من از گذشته برگشته ام...
از روزهای که نرفته اند...
برگشته ام به روزهایی که...
دیگر...
نیستند، نیستند، نیستند...

ما آدم ها...
از کجا آمده ایم...
کجا رفته ایم...
چرا دیگر نیستیم...
چرا روزهایمان را...
با خود نداریم...

چرا رفته ایم...
که حالا جای مان...
در تمام آن روزها...
و حتی امروز... 
خالی خالیست...

نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت 23:33 توسط Ali Reza نظرات |

آدم ها...
چرا در مسیر هم قرار می گیرند...
کجا به کار خواهد آمد...
این همه برخورد...
و تمام آن چیز های که از هم می آموزند...
وقتی قرار نیست با هم باشند...
وقتی آدم ها با هم فرق دارند...
وقتی تجربه...
فقط به آدم ها می آموزد خودشان نباشند...
وقتی این رفتن ها...
از آدم کسی دیگری می سازد...
جدا از آن آدمی که...
بار اول عاشق شد...

شاید زندگی تئاتری باشد...
برای آدم ها...
با بازیگری در نقشی که...
هر بار نقشی دارد محدود...
و شاید...
دیگر ان نقش را بازی نکند...
اما هیچ وقت هم از یادش نخواهد رفت...
آن همه آدم های که بوده...

شاید زندگی کتابی است...
با صفحه‌ های زیاد...
که آدم ها...
خود را در آن مرور می کنند...

نوشته شده در سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت 23:45 توسط Ali Reza نظرات |

اخرین مطالب
ناتمام
داستان چشمانت
غوطه‌ور
پاییز اگر بگذرد
یک مشت رویا
خاطره ها
پارادوکس پرواز و قفس
ایستاده‌ام
برگ و باد
خوره تنهایی

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 139 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...