واژه های از جنس آسمان

...مثل آسمان باش ، تا هم باشی و هم نباشی

در امتداد شب...
صدای سکوت کسی می آید...
که برای خودکشی...
تمام شب را ادامه داده است...
و حالا دیگر...
نه صدای رفتنش می آید...
و نه صدای نفس هایش...

شب...
بی شک...
گورستان آدم های زیادی است...
که خود را...
در نزد خود کشته اند...
هر چند طبیعی رفتار کنند...
و ما در روزمره گی های زندگی...
هیچ وقت متوجه نشویم...

شب...
مملو از خاطراتی است که...
سیاه و تاریک شده اند...
و برای همیشه...
به شکل شب در آمده اند...
تا کابوسی باشند...
برای رویاهای ناتمام...

نوشته شده در یکشنبه 24 تیر 1397 ساعت 23:58 توسط Ali Reza نظرات |

کسی در مقابلم نیست...
جز یک تصویر ذهنی...
از رویایی قدیمی...
که روزها را برایم سیاه می کند...
مثل مشق شب های دوران کودکی...

هست تا کابوس ببینم...
هست تا کلمات را به بازی بگیرم...
هست تا با ترکیبی از...
بغض و لبخند...
طعم خاکستری یک تصویر را بچشم...

یک تصویر...
که لج کرده با من...
هست اما...
مثل تمام تصویرها...
رنگ می بازد و قدیمی می شود...
بی آن که کم شود...
از آلبوم دلم...

نوشته شده در شنبه 23 تیر 1397 ساعت 23:56 توسط Ali Reza نظرات |

من مثل شب و آسمانم...
نگاه ها به من مهتابی است...
اما کسی یادش نمی آید...
کی و کجا نگاهش...
برای آخرین بار...
به آسمان شب برگشته باشد...

آدم ها...
مدام طلوع می کنند و غروب...
و کسی نمی داند...
روزگار...
تاب این غروب ها را ندارد...
و روزی...
نظم طلوع و غروبش بهم می ریزد...
درست مثل من...
که همه چیز را فراموش کرده ام...
البته به ظاهر...

تمام روزها...
چشم به راه روزی هستند...
که می دانند نخواهد آمد...
اما باز فردا را...
در مسیر امروز...
و به تکرار عمر دیروز می کنند...

نوشته شده در جمعه 22 تیر 1397 ساعت 23:51 توسط Ali Reza نظرات |

همیشه...
جا مانده آینده...
پشت آینه گذشته...
و ناخواسته شد یک غروب زیبا...
اما هر لحظه دلگیر و دلگیرتر...

و ما آدم ها...
چقدر چشم انتظار گذشته ماندیم...
در حالی که آینده در راه بود...
و اکنون از چشم انتظاری...
تار و مبهم...

ما آدم ها زندگی نمی کنیم...
فقط عادت می کنیم...
به این همه سردر گمی...
به این همه ندیدن...
به این همه گذشته...

نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر 1397 ساعت 23:50 توسط Ali Reza نظرات |

هذیان های من یه هوای بارونیه...
یه عابر در حال رفتن...
یه درخت خیس از نبودن...
و چند پرنده کز کرده در خود...
که از پنجره اتاق فوران می کنند در من...

اما چشم ها...
از تاریکی می گویند...
از تاری نگاه در عمق شب...
و نفس های که...
بغض می کنند با هر نسیم...

هوای سنگین این روزها...
کلمات را گیج کرده...
از پیچش سقف در نگاه من...
تا صدای مهربانی...
می پروراند فکر ترک کردن را...
شاید همین روز ها...
من هم رفتم تا خودم...

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1397 ساعت 23:49 توسط Ali Reza نظرات |

روزها داغ اند...
و شب ها تاریک...
مثل تنهای آدم ها...

انگار تمام این ها...
ذاتی است...
که حتما و حتما باید این گونه باشد...
و ذات عاشقی هم تنهایی است...

و چشم های که...
به ندیدن ها عادت نکرده اند...
و دلی که...
فراموشی را فراموش کرده...
و مدام در جستجوی یک اتفاق تازه است...
که هزاران بار تکرارش کرده...

انگار تمام این ها...
ذاتی است...
و ذات عاشقی هم تنهایی است...

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1397 ساعت 23:58 توسط Ali Reza نظرات |

تو...
وهم یک عشقی...
که در پهنه خیال...
به پرواز در آمدی...

پریدی مدام...
از شاخه ای به شاخه دیگر...
بی آن که بدانی...
تنها پریدن...
و به هوای این و آن پریدن...
بال های پرواز را...
کوتاه می کند...
مثل عمر آدم ها...

آن‌ جلو جلوها...
چیزی نیست...
جز یک حباب...
آن هم بر سر سراب...
که نه می توان به آن رسید...
و نه واقعیت دارد...

همه چیز همین جاست...
اینجا که زندگی...
دستانت را گرفته...
نه آنجا...
که چشم ها نمی بینند...
و پاها آرزوی رفتن دارند...

نوشته شده در دوشنبه 18 تیر 1397 ساعت 23:52 توسط Ali Reza نظرات |

شب اینجا...
با ابرها هم دست شد...
و دلتنگی...
تنها شانه ای است که...
می توان با آن حرف زد...

می دانم گذشته...
هر لحظه دور و دور تر می شود...
اما در جستجوی یک لبخند...
گاهی باید تا دیروزها رفت...
آن‌ هم وقتی که می دانی...
هیچ فردای...
تکراری از جنس آن لبخندها را...
با خود نخواهد آورد...

نوشته شده در یکشنبه 17 تیر 1397 ساعت 23:56 توسط Ali Reza نظرات |

تو شبیه یک خواب بودی...
شیرین...
کوتاه...
و تکرار نشدنی...
اما همچنان مرا درگیر خود کرده ای...

تا کی مدام باید...
از خواب بیدار شد...
چرا همه اتفاقات خوب...
فقط در خواب رخ می دهد...
سهم ما از این زندگی...
پس کی یک خواب ادامه دار خواهد بود...

چشم ها...
هر صبح بسته می ماند...
از کوچکترین اتفاق خوب...
انگار بهتر است...
چشم ها بسته بمانند...
تا خواب هایمان را..
این طور بی تفاوت نبینیم...

نوشته شده در شنبه 16 تیر 1397 ساعت 23:51 توسط Ali Reza نظرات |

عاشق نشدی...
که از عشق بدانی...
مجنون نشدی...
تا از حال خراب بدانی...

تو نهایت...
شعر شدی...
در میان تب کلمات...
که حالا می توانی...
حس خوب یک پایان را...
در یک حال خراب بخوانی...

با رویاها کاری ندارم...
من خوب می دانم که...
تمام واقعیت ها...
یک دروغ متفاوت هستند...
در نگاه من و تو...

نوشته شده در جمعه 15 تیر 1397 ساعت 23:54 توسط Ali Reza نظرات |

شب...
همراه با...
جاده ها رفت...
و از پی این همه رفتن...
چشم خیره ماند...
به نیم قرص غم...
در دستان آسمان...

حرف ها تمام شده اند...
دل ها رفته اند...
با سنگی سنگین...
به اعماق درون...
به تاریکی یک شب دور...
که در نزدیکی تقدیر...
به انتظار نشسته آدم ها...

نوشته شده در جمعه 15 تیر 1397 ساعت 02:29 توسط Ali Reza نظرات |

به چشم هایت عادت کرده ام...
من همه چیز را...
با چشم های تو می بینم...
از روزن یک دنیا زندگی...
که رویا می سازد از تمام کابوس هایم...
وقتی چشم در چشم...
برق می زند تمام روزهای نیامده...
از بس دست نخورده و بکر هستند...

چشم هایت...
نشان از یک دشت سبزند...
با نوازش نسیمی خنک...
بر سر شاخه های احساس...
که دائم مست می دارند  رویاهایم را...

چشم هایت...
نهایت خواسته ام هستند...
از تمام هیاهوی یک روز سخت...
که گم می کند مرا...
در دلهره یک کابوس ناگهانی...

نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر 1397 ساعت 23:46 توسط Ali Reza نظرات |

انکار نمی کنم تو را...
اما در انکار بودن تو ناگزیرم...
تا وقتی که تو را...
در شعرهایم...
به هزار زحمت به حرف می کشم...

من تو را دریا می بینم...
اما در نگاه تو...
یک سراب ام...
که با چشم این روزها...
بر من خیره مانده ای...
البته هر چه تو ببینی...
من همانم...
چون دنیا مرا از چشم های تو می بیند...
و حتی من...

نگاهم کن...
مثل نگاه یک تشنه به سراب...
شاید دور باشم...
اما نزدیک می کنم فردا را...
در مقابل ناامیدی های که...
شاید من خودم بافتم...
در شب های سرد تنهایی...

نوشته شده در سه شنبه 12 تیر 1397 ساعت 23:48 توسط Ali Reza نظرات |

تو اگر...
ماه و سالت گذشت...
من ماه و عمرم می گذرد...
آن هم نه سال به سال...
که هر سال دو سال...
یک سال از تو...
و یک سال از من...

اما تو نگران نباش...
ماه همیشه ماه است...
حتی اگر هزار و سیصد و چند ساله باشد...
وقتی به یک نگاه...
روشن می کند در من دنیا را...

به روزهای گذشته عادت نکن...
تمام فردا...
چشم به راه توست...
جایی در حوالی چشم هایم...
نوشته ام دوستت دارم...
کافیه به چشم هایم نگاهم کنی...

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر 1397 ساعت 23:45 توسط Ali Reza نظرات |

فکر یک اتفاق افتاده ام...
آن هم در خودم...
و اینکه چطور بی خبر مانده ای...
وقتی که این همه حرف...
به تصویر می کشد آن را...

چه بنویسم...
از ماه...
از آسمان و شب...
از عمق یک نگاه...
از چشم های که شب را نامتعادل کرده...
از فکری که در فکر مانده...
از کلماتی که...
در لحظه وقوع اتفاق متوقف شده...

چاره ای نیست...
تا لحظه وقع اتفاق بعدی...
باید نوشت و نوشت...
حتی اگر بخوانند آن اتفاق  را...
بی تفاوت به اینکه...
مکث هم...
پیر می کند چشم های انتظار را...

نوشته شده در یکشنبه 10 تیر 1397 ساعت 23:56 توسط Ali Reza نظرات |

اخرین مطالب
در امتداد شب
تصویر
شب و آسمان
این همه گذشته
هذیان های من
ذات عاشقی
وهم
دلتنگی
خواب
حال خراب

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 131 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...