واژه های از جنس آسمان

...مثل آسمان باش ، تا هم باشی و هم نباشی

جان می دهند خاطرات...
هر بار که تکرار می شوند...
تا شاید کمی آرام بگیرد دل...
اما با هر خاطره چنان می گیرد که...
انگار آخرین ضربه زندگی را...
بر میز محاکمه می زند...

نترس در این ماجرا تو بی تقصیری...
چشم چیزی را دید که نباید...
دل چیزی را خواست که نباید...
و عقل تسلیم چیزی شد که نباید...

حالا هم طوری نیست...
هر کدام جداگانه در حبس زمانه...
خواهند فهمید که نباید نباید...
و من هم در انفرادی خود...
حالا روزهاست که می دانم نباید...

اما همیشه نباید ها...
همان جای هستند که نباید...
اصلا نباید ها هستند تا که...
آدم ها بدانند همه چیزهای خواستنی...
حتما خواستنی نیستند...
و اگر هم باشند بدست آوردنی نیستند...

نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1396 ساعت 23:32 توسط Ali Reza نظرات |

اخرین مطالب
بخوانم
در اولین سطر کوچ
برگ و مرگ آرزوها
تکه ای مشوش
موسیقایی تنهایی
بال پرواز
نوشتن
مسلخ
باور نمی کنم
انزوا