واژه های از جنس آسمان

...مثل آسمان باش ، تا هم باشی و هم نباشی

باز شبی تاریک...
پشت پنجره کز کرده...
و چنان در خود فرو رفته...
که انگار پاییز این حوالی بود...

چرا شب لبخند نمی زند...
وقتی بهار روزهاست که برگشته...
ابرها چرا بر شب چنبره زده اند...
وقتی قرار نیست به حال کسی...
دل بسوزانند...

چه شده که اینطور همنشین شب شده ایم...
و از شبی به شب دیگر...
عمر می گذرانیم...
چرا روز ها را به‌ حساب نمی آوریم...
مگر قرار نیست چشم ها...
گاهی هم از خاطرات روز کپی برداری کند...

آدم ها تغییر کرده اند...
ظاهرا همان آدم ها هستند...
می گویند، می خندند...
در جنب و جوش هستند...
اما چون درختی از داخل پوسیده...
به ناگهان پیر می شوند...
انگار نه انگار که هنوز خود را...
برای یک بار درست و حسابی...
در آئینه ندیده اند...
آدم ها چه زود زمستان می شوند...

نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 ساعت 22:57 توسط Ali Reza نظرات |

اخرین مطالب
ناتمام
داستان چشمانت
غوطه‌ور
پاییز اگر بگذرد
یک مشت رویا
خاطره ها
پارادوکس پرواز و قفس
ایستاده‌ام
برگ و باد
خوره تنهایی