واژه های از جنس آسمان

...مثل آسمان باش ، تا هم باشی و هم نباشی

چنان محو روزمرگی ام...
که حتی به خودم بی اعتنا شده ام...
من محوم...
آن چه از من مانده...
جسمی است خسته و بی روح...
که حتی نفس کشیدنش...
بی روح است...

از من...
یک فراموش شده مانده...
در حوالی چند خاطره کمرنگ...
که مدام محو و محوتر  می شود...
مانند دست نوشته ای...
که دچار گذر زمان شده...
و قابل خواندن نیست...

هیچ یک از ما...
در دفتر روزگار...
از قلم نیفتاده ایم...
اما این که چقدر...
و تا کی خوانده شویم...
در چشم های زمان نشسته...

کاش چشم هایت را...
در دفتر آرزوهای من می نوشتند...
تا هر روز دوره می کردم...
به بهانه خواندن یک شعر خوب...

نوشته شده در سه شنبه 5 تیر 1397 ساعت 22:49 توسط Ali Reza نظرات |

اخرین مطالب
بخوانم
در اولین سطر کوچ
برگ و مرگ آرزوها
تکه ای مشوش
موسیقایی تنهایی
بال پرواز
نوشتن
مسلخ
باور نمی کنم
انزوا